|
کابوس شب
من چک نویس احساسات تو نیستم ” دوستت دارم ” هایت را، جای دیگری تمرین کن
| ||
|
بعد خدا به نام تو تو که سرآغازمنی تو یی که ساده از من و عاشقی هام دل میکنی جدا بشی تویی که وقتی نباشی میخوام که دنیا نباشه تویی یه ذره غم داشته باشی الهی حمید فداشه تویی که می پرستمت با دل و جون بعد خدا تویی که با بهانه ای میخوای بشی ازم جدا منی که دارم واسه داشتن تو میشم هلاک تویی که توی قلب من قد کشیدی مثل یه تاک نازک قلب شیشه ایت میشکنه با تلنگری چی تو رو خوشحال میکنه با تو باید چه جوری نمیدونم یه هو چی شد شدم به عشقت مبتلا الهی دور باشی تو از یه دنیا غصه و بلا
تو مثل آسمون دلت آبی و پاک و روشنه دلم میخواد باور کنی عشقت فقط مال منه اما همش ناز میکنی خیالی نیست خریدارم از هر چی که بخواد تو رو ازم بگیره بیزارم بعد خدا به نام تو تو که دلیل بودنی توی همه ترانه هام بهانه سرودنی تویی که آرزوهامو همیشه پرپرمیکنی یه وقتا از سنگ میشیو چشم منو تر میکنی تویی که این روزا دلت دیگه مثل اون روزا نیست واسم چی مونده یادگار از تو به جز چشمای خیس تویی که از نبودنت چشمای من خواب نداره وقتی نباشی دل من بی قراره تاب نداره خودت رو جای من بذار تو عاشقی یکه سوار یه عاشق دیوونه که نداره آروم و قرار بمیره از حسودی که کسی بهت نگا کنه یا که بخواد دل تورو یه جوری مبتلا کنه به گرد پام نمیرسه هیچکی تو عاشقی گلم واسه بهونه گیریات صبور و پرتحملم اینقدردوست دارن چشام خیسه از عشقت همیشه بهم میگی یادت باشه تو عشق رسیدن نمیشه طفره نرو شجاع باشو حرف دلت رو بم بگو نذار تو ذهن من باشی یه آدم بد و دورو من عاشقم دیوونه وار شک نکنی بمن تو باز یا منو دوستم نداری یا که داری میکنی ناز اگه که نازه میخرم طبق طبق هزار هزار تو کوه و دشت داد میزنم اسم تو رو هوار هوار باشم پیشم تورو میدونی رسم عاشقی چیه میون عاشقا برای معشوق بهترین ثانیه و دقایقا به آرزوهات برسی منم به رویام میرسم فکر نکنی تظاهره به عشق پاکمون قسم پیشم باشی یا نباشی بعد خدا به نام تو الهی دنیا تا ابد باشه گلم به کام تو ![]() مهربان آنقدر شاعرم امشب که فقط ، سایه مهرتورا کم دارم باتو هستم ای سراپا احساس خون تو در رگ من هم جاریست ، جنس ما جنس بلد بودن کانون گل است نازنین زندگی جای هدر دادن فرصتها نیست ، ما مطهر شده ایم ، پیش رو راه رسیدن به خداست … مهربان سبد معذرتم را بپذیر ؛ کودکی هستم شوخ خانه ام در ته بن بست فراموشی یک زوج قدیمی مانده خانه دل اما ، جای بکریست هنوز ، پر سبزینه و ریحان و غزل ، پر تکرار گیاهان نمو ، پر ابیات ملون شده در خمره عشق ، پر انوار خدا. داخل خانه دل ؛ جای جمعیت هرجائی نیست کل دارائی من تازگی دلکده است من به دل راز رسیدن دارم ، من به دل ثروت هنگفت عدالت دارم ، خوب می فهمم اگر در باران ، چتر خود را به کسی بخشیدم؛ توشه رفتنم از لطف خدا آکنده ست خوب میدانم اگر جای توپیشم خالیست ؛ حکمتی در کارست … مهربان سبد معذرتم را بپذیرکار کودک این است ؛ اولش حرف زند ، به تامل بنشیند بعدش آنقدر شاعرم امشب که فقط ؛ بیستون کم دارم ، تیشه عاقبتم را بدهید آنقدر ساده سخن میگویم ؛ که اگر یکنفر از کوچه دل درگذرد ، دل و دلداده روی هم بیند … مهربان ساعت الآن دقیقا خواب است - و من و پهنه کاغذ بیدار روی تو در نظرم نقش نخست ، و خدا شاهد دیوانگی بنده بازیگوشش و خود او می داند ؛ که دلم آنقدر آغشته به توست ؛ که اگر از صف فردوس برین ، طیفی اندازه صد نور میسر سازد من به آن طیف نبخشم ، دانه ای از مویت … مهربان بازهم ، سبد معذرتم را بپذیر آنقدر شاعرم ازتو که نمیدانم کی ، واژه ات راهی شعرم شده است لحظه ای گوش بکن ، یک موذن مست است آنقدر خوب اذان میگوید ، گوئی او عکس خدا را دیده خوش بحالش اما ؛ طرح زیبای خدا را گاهی ، می توان در پس سیمای عزیزی جوئید … مهربان دیر زمانی ست که من این مسئله را فهمیدم ؛ … مهربان آنقدر شاعرم امشب که زمین ، در پی زمزمه ام مست شده ست سر ببالین مدارینه کرات نهاده ست و باز گوشهایش به من آویزانند آنقدر شاعرم امشب که دلم ، از پس سینه برون آمده باز او نگاهش به من است من نگاهم به قدم رنجه تو آنقدر شاعرم امشب که فقط ، روح روحانی تو حال مرا می فهمد … مهربان عاشقی ؛ بارش احساس به روی ذهن است عاشقی ؛ لمس خدا با چشم است عاشقی ؛ مظهر نو بودن دل ، در حیات ازلیست ومن امشب از عشق ، بخود می پیچم بعد از امشب شاید ، نقش اعجاز تو را طرح زنم … مهربان ترکه فرضی تنبیه من آماده نشد ؟ یا مرا چوب تادب بنواز ؛ یا بیا و سبد معذرتم را بپذیر … مهربان لذت صبح مجدد اینجاست ، میروم تا با آب ، غسل آزاده شدن باب کنم دیگر آن جمله سهراب مرا حسرت نیست ؛ " کعبه ام مثل نسیم ، میرود باغ به باغ ، میرود شهر به شهر ثروتی بیش به من داده خدا … مهربان از سر کودکی من بگذر ، باید آرام به سجاده تعظیم روم ، شعرم آخر شده ، انگار زمان وصل است " به خدا می دهمت عاریه وار ، آری عاشق شده بودم این بار دوباره بغض، دوباره شب
سکوت خیس چشم ها دوباره من، دوباره تو بدون لمس دست ها سوای من، سوای تو دوباره این دوباره ها دوباره می شود دلم خراب این دوباره ها اگر که نیست دست تو در این سکوت خیس شب ولی دل خراب من خوش است به این دوباره ها بیا که دست گرم تو دوای این دوباره هاست دوباره اشک دوباره غم دوباره اوج دردهاست ![]() خیلی وقته ننوشتم دلم می خواد بنویسم بنویسم از جدایی از غرور و بی وفایی بنویسم از یه قصه قصه ی تلخ جدایی جدایی مثل یه جنگه جنگ بودن و نبودن بودن و غصه نخوردن بودن و همیشه بودن اما قصه چیز دیگه است قصه درد و غم و غصه است اما ما هستیمو قصه مال چیزهای ندیدست ما دو تا که خوب می دونیم دلامون دوتا پرنده ست پس چرا ، چرا جدایی من نمی خوام که جدایی مثل یک رنگ سیاهی سایه سار زندگی شه حاصل یه عمر موندن فدای یه سادگی شه تو می دونی که جدایی یعنی اند بی وفایی نیست جز مرگ مرا تسلیتی عشق ناکام همین عشق من است دلم از غصه به جان آمد و جان باز زندانی زندان تن است بی گمان قصه ی جان کندن من قصه ی عشق همان کوه کن است که تو شیرین به مزارم گویی: این همان شاعر شیرین سخن است وین منم تیشه به جانش زده ام تو نیستی که ببینی چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست چگونه جای تو در جان زندگی سبز است هنوز پنجره باز است تو از بلندی ایوان به باغ می نگری درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند تمام گنجشکان که درنبودن تو مرا به باد ملامت گرفته اند ترا به نام صدا می کنند هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج کنار باغچه زیر درخت ها، لب حوض درون آیینه پاک آب می نگرند تو نیستی که ببینی، چگونه پیچیده است طنین ِ شعر ِ نگاه ِ تو درترانه ی من تو نیستی که بیبنی چگونه می گردد نسیم روح تو در باغ بی جوانه من چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید به روی لوح سپهر ترا چنانکه دلم خواسته است، ساخته ام ! چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر به چشم همزدنی میان آن همه صورت، ترا شناخته ام ! به خواب می ماند تنها به خواب می ماند چراغ، آینه ، دیوار، بی تو غمگینند تو نیستی که ببینی چگونه با دیوار به مهربانی یک دوست، از تو می گویم تو نیستی که ببینی، چگونه از دیوار جواب می شنوم تو نیستی که ببینی ، چگونه، دور از تو به روی هرچه در این خانه ست غبار سربی اندوه بال گسترده است تو نیستی که ببینی دل رمیده من بجز تو، یاد همه چیز را رها کرده است غروب های غریب در این رواق نیاز پرنده ساکت و غمگین ستاره بیمار است دو چشم خسته ی من در این امید عبث دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است تو نیستی که ببینی ! صدای تو خوب است صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی ست که در انتهای صمیمیت حزن می روید در ابعاد این عصر خاموش من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است وتنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد وخاصیت عشق این است کسی نیست بیا زندگی را بدزدیم آن وقت میان دو دیدار قسمت کنیم بیا با هم از حالت سنگ چیزی بهمیم بیا زودتر چیزها را ببینیم ببین عقربکهای فواره در صفحه ی ساعت حوض زمان را به گردی بدل می کنند بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را مرا گرم کن (و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد وباران تندی گرفت وسردم شد آن وقت در پشت یک سنگ اجاق شقایق مرا گرم کرد) اگر کاشف معدن صبح آمد صدا کن مرا ومن در طلوع گل یاسی از پشت انگشتهای تو بیدار خواهم سد وآن وقت حکایت کن از بمبهایی که من خواب بودم وافتاد حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم وتر شد بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند در آن گیرو داری که چرخ زره پوش از رویای کودک گذر داشت قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه هحساس آسایشی بست و آن وقت من مثل ایمانی از تابش استواگرم تورا در سر آغاز یک باغ خواهم نشانید ﻣﺜﻞ ﺑﺮﮔﻲ ﺧﺸﻚ و ﺗﻨﻬﺎ، روی ﺷﺎﺧﻪ ﻣﻮﻧﺪم اﻳﻨﺠﺎ ﻣﻲﺗﺮﺳﻢ ﺗـﻮی ﭼـﻨﮓ وﺣـﺸﻲ ﺑﺎد، ﺑـﺮم از ﺧـﺎﻃﺮ و از ﻳـﺎد ﺑـﭙﻮﺳﻢ ﻫﻤﻪی روزای ﻣﻦ ، ﻗﺼﻪی ﺑﻮدن ﻣﻦ، ﺗﻮی آﻳﻨﻪی دﻟﻢ ﻣـﺜـﻞ ﺷـﺐ ﺳـﻴﺎه و ﺳـﺮده ، ﻣـﺜـﻞ اﺑـﺮا رﻧـﮓِ درده
ﺗﻮ ﺷﺘﺎب ﻟﺤﻈﻪﻫﺎ ﻫﻢ، ﺑﺎ ﺧﻮدم ﻳﻜﻪ و ﺗﻨﻬﺎم ﻣﻲدوﻧﻢ ﺗﻮ ﺳـﺮاب اﻳـﻦ اﻓﻖ ﺗﺎ ﺳـﻔﺮ ﻧـﻬـﺎﻳﺖ اﻳـﻨﺠﺎ ﻣﻲﻣﻮﻧﻢ ﻫﻤﻪی روزای ﻣﻦ ، ﻗﺼﻪی ﺑﻮدن ﻣﻦ، ﺗﻮی آﻳﻨﻪی دﻟﻢ ﻣـﺜـﻞ ﺷـﺐ ﺳـﻴﺎه و ﺳـﺮده ، ﻣـﺜـﻞ اﺑـﺮا رﻧـﮓِ درده
ﻣﺜﻞ ﻳﻪ ﻏﺮوب ﺗـﻨﻬﺎ ، ﻛﻪ ﻣﻴﺸﻴﻨﻪ ﭘﺸﺖ اﺑﺮا ﻳﻪ ﺳﻜﻮت ﺑﻲ ﭘﻨﺎﻫﻢ ﺗﻮی اﻳﻦ ﺑﻴﻬﻮدﮔﻲﻫﺎ ﻟﺤﻈﻪﻫﺎ رو ﻣﻲﺷﻤﺎرم اﻧﺘﻈﺎر ﻫﺮ ﻧﮕﺎﻫﻢ ﺗﻮی اﻳﻦ ﺑﻴﻬﻮدﮔﻲﻫﺎ ﻟﺤﻈﻪﻫﺎ رو ﻣﻲﺷﻤﺎرم اﻧﺘﻈﺎر ﻫﺮ ﻧﮕﺎﻫﻢ ﻣﺜﻞ ﺑﺮﮔﻲ ﺧﺸﻚ و ﺗﻨﻬﺎ، روی ﺷﺎﺧﻪ ﻣﻮﻧﺪم اﻳﻨﺠﺎ ﻣﻲﺗﺮﺳﻢ ﺗـﻮی ﭼـﻨﮓ وﺣـﺸﻲ ﺑﺎد، ﺑـﺮم از ﺧـﺎﻃﺮ و از ﻳـﺎد ﺑـﭙﻮﺳﻢ
پیرمردی
صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید
عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . . پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت آسیب دیدگی یا شکستگی نداشته باشه " پیرمرد غمگین شد، گفت خیلی عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست . پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند : او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافی دیر شده نمی خواهم تاخیر من بیشتر شود ! یكی از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند . پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد ! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟ پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است ! برو اگه میخوای بری ، دلت نسوزه واسه من !! اینجوری که کلافه ای بد تره خب ، دل رو بکن !! بکن دل و از این همه خاطره های روی آب فک کن ندیدی ما همو حتی یه بارم توی خواب راحت برو یه قطره هم گریه نداره چشم من !! اشکاشو پشت پای تو ، میخواد بریزه دل بکن .. من که نمی میرم ،اگه بخوای تو از اینجا بری چون میدونستم که تو از اول راه مســـافری !! شاید نفهمیدی که من بی اونکه تو چیزی بگی سپردمت دست خــدا ، که بی خدافظی نری غصه ی راهمو نخور ، شاید همینجا بمونم شاید به مقصد رسیدم خودم فقط نمیدونم رحت برو یه قطره هم گریه نداره چشم من اشکاشو پشت پای تو ، میخواد بریزه دلو بکن شاید نفهمیدی که من بی اونکه تو چیزی بگی سپردمت دست خــدا ، که بی خدافظی نری غصه ی راهمو نخور ، شاید همینجا بمونم شاید به مقصد رسیدم خودم فقط نمیدونم
تمام سال من بی تو پر از سوز زمستونه صدای خنده رو هیچکس نمی شنوه از این خونه تو رفتی و نگاه من یه دریا درد و غم داره یکی انگار توی سینه ام گل یائس داره میکاره بی تو قلب جهنم هم مثل خونه واسم سرده با اون حالی که تو رفتی محال بازی برگرده دارم یخ میزنم بی تو تا فرصت هست آخه برگرد تو این سرمای تنهایی نمی شه حفظ ظاهر کرد جای خالی تو داره همه دنیــا مو میگیره بی تو آسون ترین کارا واسم سخت و نفس گیره بی تو همصحبت شب هام همین چهار دونه دیواره بی تو این سقف هم سقف نیست ازش دلتنگی میباره |
| |